اقبال يغمايى ( گردآورنده )

پيشگفتار 19

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )

سربازان محمد على شاه ، خانه ظهير الدوله را غارت كردند و به يغما بردند و همسر او ، يعنى عمه محمد على شاه ، بدون چادر از پشت بام خانه از چنگ سربازان فرار كرد و همان زن درين باب گفته بود : برهنه گر شدم بر بام خانه * ندارم شكوه‌اى از اين زمانه كه گردد آفتاب ، از چرخ گردون * برهنه روز و شب در كوه و هامون و باز خود ظهير الدوله خطاب به محمد على شاه گفته بود : بكاشت ملت بيچاره تخم آزادى * ز بعد بندگى قرن‌هاى بىپايان چو سر ز خاك برآورد ، امر فرمودى * به مردمى همه اهريمنان بىايمان كه خاك مسجد و مجلس همى دهند به باد * كشند مردم مظلوم را ز پير و جوان . . . شها چراندى اگر سبز حاصل ملت * به هوش باش كه روياندش خداى جهان زبان‌درازى شد خسروا ، ببخش مرا * بكن هرآنچه دلت خواست ، خانه آبادان بارى مقصود اينست كه آن محمد ناصر خان صفا فرزند اين ظهير الدوله و پسر پدر ثروتمندى است كه خودش در اول كتابش مىگويد : با آنكه اول بهار بود ، من ميل كردم در كنار حوض توى چمن بخوابم ، يك خرقهء خز زيرم انداخته ، يكى رويم و خوابيدم . « 1 » اما پسر در سنين پيرى ، در كرمان ، شبها را بر روى حصير مىخوابيد . اين شاهزاده هم مدتها والى مشهد بود ، در كودكى استاد كمال الملك هفته‌اى يك روز كه روى اصول طريقتى به منزل ظهير - الدوله مىرفت به اين شاهزاده درس نقاشى مىداد ، او هفت سال در ايتاليا بود . شعر هم مى - گفت و بالاخره در كرمان از تعليم نقاشى گذران مىكرد . « 2 » او در زمستان سال 1338 شمسى ، كرمان ، از فقر و بينوائى و بىكسى مرد . زن و بچه نداشت . همسايه‌ها يك روز متوجه بيمارى شديد او شدند و او را به بيمارستان شاه رساندند ، پس از مدتى كوتاه درگذشت . دكتر رشيد فرخى به يكى از شيخيه ( خان‌زادگان كرمان ) تلفن زد و گفت : بنى عم شما در بيمارستان مرده ، كسى نيست او را جمع كند ، كمكى بكنيد . جواب شنيد : ما بيست هزار ازين نوع بنىعم داريم ! « 3 » به شهردارى تلفن زدند كه شاهزاده صفا -

--> ( 1 ) - تاريخ بىدروغ ، ظهير الدوله به كوشش عليرضا خسروى ص 2 ( 2 ) - دو شاگرد خوب تربيت كرده ، يكى خانم رشيدى معلم نقاشى دبيرستانها كه دختر صاحبخانهء خودش بود ، و ديگرى آقاى كاظمى ( صورتگر ) شاعر و نقاش جوان كرمان كه مربى نقاشى مدارس كرمان است . تابلوهاى صفا در بسيارى از خانه‌هاى كرمان هست . گويا مدتى در اصفهان هم بوده و كلاس تعليم نقاشى داشته و ازين ممر گذران مىنموده . ( روايت آقاى والىپور بختيارى ) . ( 3 ) - راست هم مىگفت ، اگر بخواهند ازين كارها بكنند ، خودشان از آن بيست هزار تا بدتر مىشوند ! مخصوصا كه اگر بخواهيم تيپ امثال شاهزاده‌هايى را كه مرحوم شاهزاده جهانبانى يك وقت در سيستان ملاقات كرده بود هم به حساب بياوريم ! ( رجوع شود به اژدهاى هفت‌سر ص 95 )